امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

عکسهای آتلیه

 

برای دیدن هر عکس در اندازه واقعی لطفا روی عکس کلیک کنید.

پی نوشت: این عکسها تو آتلیه خانگی که طراحش آبجی بزرگه بوده گرفته شده.

فرهنگ لغتات امیرحسین...

ژیزه   ________ جیزه

بیجی  اِش____ بگیرش

بو خول_______ بخور

داب داب_____ تاب تاب

دا دا________ داداش

می میام ____ نمیام

دِ دِ من______ بده من

ممد بیا اینجا

تاتا 

من میام

هیس

نیس

ببعی میگه   بَ بَ 

بَبو______ بئو یا همون گربه

کلاغ... نر...گنجیش.... نر

گاوه میگه..... ما

نَلو..... نرو

بلیم.... بریم

دایی ... زد .... رفت...

چچل....کچل

1 2.. دَه 3

یِشت... زشت

مضی... مرضیه

زهرا...زهرا

هودت... خودت

دیدم..

نترس

 

آدرس امیرحسین در شهر بچه ها www.nanazia.ir - پلاک 1634

17 ماهگی و تولد مامان

اول خرداد تولد مامان بود... و تولد 6 ماهگی درسا بود.. تا کیک را آوردیم چند تا عکس از درسا بندازیم،شما لباسهات را عوض کردی و گفتی تبلد و اومدی نشستی جای درسا و حتی غر میزدی که درسا را برداریم تا شما عکس بگیری حالا جالب بود که تولد درسا و مامانه اما شما بیشتر از بقیه عکس انداختی یه مدته تا دوربین را برمیدارم ازت عکس بگیرم سریع میای دوربین را ازم بگیری ،برای همین این روزا کمتر می تونم عکسی ازت بندازم مگه وقتایی که تولد باشه و شما مثل یه پسر آقا بشینی تا ازت عکس بگیریم آخی کوچولو 6 ماهت شده به به چه پسر مودبی فدای تو بشم من خوشگلم که کوچولو موندی و بزرگ نمیشی مادر عزیزم 46 سالگیت مبارک ایشالا تولد صد و بیس...
14 خرداد 1392

16 ماهگی

سلام داداش جونم از اونجایی که شما عاشق تبلد گرفتنی منم به مامان گفتم شما را بیاره خونمون تا با کیک تولد درسا چند تا عکس بگیری و تبلد بگیریم کلی ذوق کرده بودی و هی برای خودت دست میزدی و می گفتی تبَلُد تبَلُد  میخواستم برات عکس متحرک درست کنم دخملکم نذاشت هی بی قراری کرد ببخشید دیگه درحال دست زدن فدای دستات بشم من که انقدر لاغره بسه دیگه پسر گلم تاکبریت دیدی مشغول بازی باهاشون شدی درسا نگاه نکن اینا خطر داره بهت نمیدم آّبجی اینو بگیر شمع را روشن کن میخوام فوت کنم چه عجب نگاه کردی به دوربین فسقلم دایی یکی هم به من بده ببینم چه مزه ایه  نه نمیشه دست نزن شمع ...
14 خرداد 1392

14ماهگی

هرچی بیشتر بزرگ میشی و بیشتر میفهمی حسادتت هم بیشتر میشه و میخوای کارهایی که درسا انجام میده توهم انجام بدی.. مثلا وقتی پستونک میخوره توام هوس پستونک می کنی برای همینم پستونک درسا را دادم بهت تا بهونه نگیری عزیز دلم.. فدای تو بشم داداشی خدا کنه غصه نخوری یه وقت بلد نیستی پستونک بخوری با دندونات گازش می گیری اینجا هم مثلا درسا شدی عاشقتم فدای خنده هات داداشی ...
14 خرداد 1392

اولین قدم

سلام عزیز دل خواهر داداش کوچولوی نازم شما اولین قدمهات را به تنهایی در یکسال و دو روزگیت برداشتی .. اون روز خونه ما بودی و کلی شیطونی کردی... راه می رفتی میخوردی زمین باز بلند میشدی و دوباره راه می رفتی.... و من ذوق زده میشدم و تشویقت می کردم.. پشتکار خوبی داشتی و تا دو روز بعدش بدون افتادن تاتا کردی فدای پاهای کوچولوت یکمم کمک گرفتی آخی فدات بشم من که خوردی زمین درحال تماشای تلویزیون پلنگ صورتی نگاه می کردی کمک به من تو تمیز کردن خونه  مثلا داری گردگیری می کنی فدات بشم من خسته نشی چطور جبران کنم؟ مشغول خرابکاری  ...
14 خرداد 1392

12ماهگی و حسادتهای کودکانه

بعد از رفتن مهمونا شما گردنبند درسا را انداختی بعدشم جای درسا خوابیدی و شیر خوردی فسقلی آخه تو با این سنت چی میفهمی که حسودی می کنی؟!!! فدات بشم داداشی حسود من گاهی وقتا گیرمیدادی درسا را بغل کنی و مامانم عروسک درسا را بهت میداد چقدر خوب شد درسا را بهت ندادیم همه اش فکر می کردی درسا هم عروسکه و جیغ می کشیدی مثل عروسک بغلش کنی. ...
14 خرداد 1392

11 ماهگی

عاشق گل سرو تل و این چیزایی بعدشم باید برات دست بزنیم که ای وای چقدر نااااااز شدی اون چند روزی که مامان خونمون بود و تو نگهداری از درسا کمکم می کرد شما هم تا می تونستی کارهاشو زیاد می کردی و میرفتی تو اتاق درسا همه چی را بهم میریختی آخه فسقلی اونجا چیکار می کنی تو ...
14 خرداد 1392

تولد یکسالگی....

سلام... چند روز پیش که شب یلدا هم بود تولدم را جشن گرفتیم... اون شب من کلی شیطونی کردم... و تا می تونستم پفک خوردم.... و سفره را بهم ریختم... تا وقتی شمع روی کیکم روشن بود... از جام تکون نخوردم و سعی کردم فوتش کنم.... آخه من از آتیش می ترسم.... اصلا سراغ بخاری نمیرم... و میگم ژیزه.... کلی خوش گذشت بهم .... دامنه فرهنگ لغاتم تا الان خیلی زیاد شده..... حرفهایی که می زنم را با قرمز می نویسم... ژیزه   ________ جیزه بیجی  اِش ____ بگیرش بو خول _______ بخور داب داب _____ تاب تاب دا دا ________ داداش می میام ____ نمیام دِ دِ من ______ بده من ممد بیا اینجا تاتا  من میام هیس...
9 دی 1391

من و شهربازی...

سلام ... چقدر ما تند تند میایم به منظور جبران غیبتهای گذشته است چند روز پیش رفتیم فروشگاه... می خواستیم برای تولدم کیک بخریم... آخه قرار بود چند روز زودتر تولدم را جشن بگیریم... که میشد شب یلدا... بعد واسه اینکه دیگه حسابی از یکساله شدنم لذت ببرم.. رفتیم شهربازی که اونجا بود و یکم بازی کردیم.... اینم عکس من و اسباب بازیهای اونجا قایق سواری همراه با آهنگ و قر دادنای من خیلی حال داد.. اینم من و زنبورهایی که وقتی یکم سوارشون شدم نمی دونم چرا ترسناک شدن  آبجی نگاه کن اونجا مَه (ماه به معنی لامپ) داره... من و محبوبترین وسیله اونجا داب داب... خوب تا شهربازی دیگ...
2 دی 1391